تبليغاتX
زندگی

زندگی

يک داستان آموزنده

همردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت : براى اين که بتوا نى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است و آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» 
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ!*
* نتيجه اخلاقى: *
*مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 23:42  توسط نیما  | 

رنج

مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود. وي عادت داشت هر روز به درگاه پرودگار دعا كند: "چرا من؟ 
همه شادمان به نظر ميرسند، چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟" 

يك روز، به سبب درماندگي بسيار، وي به درگاه خداوند دعا كرد: " 

پروردگارا، ميتوانيد رنجهاي هر كسي ديگري را به من بدهيد، من براي پذيرش آن آمدهام. اما رنج مرا برداريد، بيش از اين ديگر تاب و تحملش را ندارم." آن شب وي خواب زيبايي ديد- زيبا و افشا كننده. 

او آن شب در خواب ديد كه پروردگار در آسمان ظاهر شد و به وي و ديگران فرمود: 

" همگي رنجهاي خود را به معبد بياوريد". همه از رنجهاي خود خسته بودند. در واقع، جملگي يك زماني دعا كرده بودند: "من براي پذيرفتن رنجهاي هر كس ديگري آمادهام، اما رنج مرا از من دور كنيد؛ رنج من بس سترگ است، رنج من غير قابل تحمل است." بنابراين هر كسي رنجهايش را در يك كيف جمع كرد، و همه به معبد رسيدند. تمامي آنان بسيار خوشحال به نظر ميآمدند كه روز فرا رسيده و دعاهايشان مستجاب شده بود. و آن مرد نيز رنجهايش را برداشت و به سوي معبد شتافت. 

و آنگاه خداوند فرمود: 
"كيفهايتان را كنار ديوار بگذاريد." 
همه كيفهايشان را كنار ديوار گذاشتند، و سپس خداوند فرمود: 
حال ميتوانيد انتخاب كنيد. هر كسي ميتواند هر كيفي را كه ميخواهد بردارد." 

و شگفت انگيزترين چيز اين بود: 
اين مردي كه هميشه در حال دعا كردن بود، به سوي كيف خود شتافت، و پيش از آنكه هر كس ديگري بتواند آن را برگزيند، كيف را برداشتد اما او نيز شگفتزده بود، چون ديد ديگران نيز به سوي كيفهاي خود شتافتند، و همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. براي نخستين بار هر كسي بدبختيهاي ديگران، رنجهاي ديگران را ديده بود. كيفهاي آنها نيز به همان بزرگي و يا شايد بزرگتر بود. 

هر كسي با رنجهاي خود خو گرفته بود. حال انتخاب رنجهاي ديگري- كسي چه ميداند كه چگونه رنجي خواهد بود؟ 
آنها حداقل از رنج خويش آگاه بودند و در اين مدت برايشان قابل تحمل شده بود. چرا ناشناخته را برگزينند؟ 

همگي خوشحال و شادمان به سوي خانه هاي خويش رفتند. هيچ چيز تغيير نكرده بود، آنها همان رنجها را با خود داشتند اما جملگي شاد بودند. 

مرد صبح كه از خواب برخاست، به درگاه خداوند دعا نمود و گفت: "براي اين رويا سپاسگزارم؛ ديگر هيچ درخواستي نخواهم داشت، هر آنچه شما به من داده اي براي من بهترين بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 23:30  توسط نیما  | 

عشق

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند ؛ غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... .روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛ پس تمام اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند. اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!
آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟
غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!
غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!
پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.
ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!
عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.
از پير ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان؟!!!!
پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 23:7  توسط نیما  | 

امام علی (ع)

 آن كس كه راز خود را پنهان دارد ، اختيار آن در دست اوست.


(وقتى شنيد كه خوارج مى گويند حكومت فقط از آنِ خداست.)

       سخن حقّى است كه از آن اراده باطل دارند.


چه بسا كسى كه با نعمت هايى كه به او رسيده ، به دام افتد ، و با پرده پوشى بر گناه ، فريب خورد ، و با ستايش شدن ، آزمايش گردد ؛ و خدا هيچ كس را به چيزى همانند مهلت دادن ، نيازموده.


دنياى حرام چون مار سمى است ، پوست آن نرم ولى سم كشنده در درون دارد ، نادان فريب خورده به آن مى گرايد ، و هوشمند عاقل از آن دورى گزيند.


غيرت زن ، كفر آور ، و غيرت مرد نشانة ايمان اوست .

دوست نيست مگر آن كه حقوق برادرش را در سه جايگاه نگهبان باشد : در روزگار گرفتارى ، آن هنگام كه حضور ندارد ، و پس از مرگ.




+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:27  توسط نیما  | 

كمك كردن

تا مي توانيد شاد باشيد. درباره ديگران خيلي فكر نكنيد. اگر شاد باقي بمانيد، همين شادي به ديگران نيز ياري مي رساند. خود شما نمي توانيد كمكي بكنيد، ولي شادي تان مي تواند. اگر خودتان بخواهيد به ديگران كمك كنيد، همه چيز را خراب مي كنيد. شادي بسيار ظريف و غير مستقيم، موثر واقع مي شود. اگر خودتان بخواهيد وارد عمل شويد، انرژي تان حالتي تنش دار به خود مي گيرد و ديگران بطور ناخودآگاه، در مقابل پذيرش اين كمك مقاومت مي كنند. آنها بطور ناخودآگاه،‌ در مقابل پذيرش اين كمك مقاومت مي كنند. آنها احساس مي كنند كسي بالاتر از آنها مي خواهد كمكشان كند و هيچكس دوست ندارد براي شادي، به ديگري وابسته باشد. پس مقاومتي عميق پديد مي آيد. خيلي نگران ديگران نباشيد. بهتر است قبل از هر چيز، نگران خود باشيد. هركس خود مشكلاتش را بوجود آورده است و براي خلاصي از آنها بايد خود تلاش كند. شاد باشيد و همين شاديتان به ديگران شهامت، جرات و انگيزه مي بخشد.

اشو

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:5  توسط نیما  |