تبليغاتX
زندگی

زندگی

انسان فقط وقتي مي تواند تحقير شود كه خودش را بالاتر از ديگري ببيند، "من مقدس تر از تو هستم" بداند چنين فردي را مي توان پايين كشيد. نمي توانيد انسان فروتني را تحقير كنيد. ابداً راهي نيست.
من بارها آن داستان گوتام بودا را برايتان گفته ام. او از روستايي مي گذشت. دشمنانش جمع شده بودند و مي خواستند او را تحقير كنند كلمات ناروا و فحش هاي ركيك نثارش مي كردند. او ساكت باقي ماند. آنان قدري معطل ماندند، زيرا او هيچ چيز نمي گفت. و عاقبت بودا گفت، "اگر كارتان تمام شده، من مي توانم حركت كنم، زيرا بايد پيش از غروب به روستاي مجاور برسم. و اگر كارتان تمام نشده است، من پس از چند روز به اينجا برمي گردم و آنوقت وقت كافي براي شما دارم. آنوقت هرچقدر كه مي خواهيد مي توانيد بگوييد." يكي از مردان در آن جمع گفت، ما فقط چيزهايي به تو نمي گوييم، به تو توهين مي كنيم." گوتام بودا گفت، "مي توانيد توهين كنيد، ولي اگر من آن را نپذيرم، اين ديگر در قدرت شما نيست. مي توانيد سعي كنيد مرا تحقير كنيد، ولي من فقط اين چيز ها را نمي پذيرم. بايد ده سال پيش مي آمديد كه من در دام هركسي مي افتادم و هركس به من توهين مي كرد، من احساس تحقيرشدن مي كردم. در آن زمان من برده ي هركسي بودم. ولي حالا انساني آزاد هستم. من انتخاب مي كنم: هرآنچه را كه درست است مي گيرم و هرآنچه را كه درست نيست، پس مي دهم." "در روستاي قبلي كه بوديم، مردم برايمان گل و شيريني آورده بودند تا به من هديه دهند. من گفتم، «ما فقط يكبار در روز غذا مي خوريم و امروز غذايمان را خورده ايم. پس لطفاً ما چيزها را انبار نمي كنيم، نمي توانيم اين ها را بگيريم. متاسفيم، بايد اين ها را پس بگيريد.» حالا از شما مي پرسم: آن مردم با آن گل ها و شيريني ها و ميوه جات كه آورده بودند چه مي توانستند بكنند؟"

كسي از ميان آن جمعيت گفت، "مي توانستند آن را در ميان اهل روستا تقسيم كنند." بودا گفت، "تو باهوش هستي. همين كار را بكنيد. من ده سال است كه از پذيرفتن چنين چيزهايي معذور هستم. حالا به خانه برويد و اين چيزهايي را كه آورده ايد به هر كس كه خواستيد تقسيم كنيد."

زماني كه همچون يك نفس زندگي نمي كني، تحقيركردن تو غيرممكن است. اين نفس است تحقير مي شود.

 اشو
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:36  توسط نیما  | 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:29  توسط نیما  | 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر از پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند. در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: " حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که :
اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود.
سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين. هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين. اول مواظب توپهاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند."
يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه ، براي صرف با يک دوست هست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:27  توسط نیما  | 

یک انسان فقیر هیچوقت نا امید نیست، اما انسان ثروتمند همیشه هست. و اگر تو شخص ثروتمندی را پیدا کنی که هنوز امیدوار است، مطمئن باش او ثروتمند واقعی نیست!

نا امیدی نشانه ای از وجود ثروتمندی (بی نیازی) است، مردم فقیر میتوانند امیدوار باشند؛ میلیونها چیز هستند که آنها هنوز ندارند و آنها میتوانند رویا بافی کنند، میتوانند امیدوار باشند روزی به آنها که آرزو دارند برسند.

سپس روزی آرزوهایشان به واقعیت می پیوندد و خوشحال میشوند. این مردم میتوانند به طور پیگیر شصت سال خوشحال باشند! اما در شصت سالگی مرگ نزدیک میشود، و آنها باید این شب و تاریکی را احساس کنند

و زمانی که نوزادی به دنیا میاید، مرگ هم در همان لحظه با او میاید و ما برای متوقف کردن این احساس، آن را جشن میگیریم!

هرگاه روز تولد میاید، در همچین روزی غیر ممکن است که مرگ را فراموش کنیم! برای کمک به فراموش کردن آن؛ دوستان و فامیل دور هم جمع میشوند و آن را جشن میگیرد و بهت میگویند این روز تولدت است، مبارک باشد!

هر روز تولد روز مرگ هم هست، برای اینکه یک سال دیگر هم میرود و مرگ نزدیک تر میشود.

به راستی روز تولد، روز تولد نیست! نمیتواند باشد، مرگ نزدیک تر میشود و زمان از لای انگشتان شما سرازیر میشود...

هر کجای زمین که ایستاده باشید آن خاک از حل شدن بدن انسانی بوجود آمده است و به زودی شما نیز به ابدیت میپیوندید.

روز تولد روز مرگ نیز هست، برای پنهان کردن آن؛ برای خنثی کردن آن، جامعه نیرنگ میزند! مردم با گل و شیرینی و کادو به سراغ شما میایند تا به شما کمک کنند آن را فراموش کنید، اما مرگ نزدیک تر میاید و آنها آن را روز تولد مینامند!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:58  توسط نیما  | 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌كشی كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسایه‌اش درحال آویزان كردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی كرد اما چیزی نگفت. هربار كه زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشك شدن آویزان می‌كرد، زن جوان همان حرف را تكرار می‌كرد تا اینكه حدود یك ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام كه چه كسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز كردم!

 

زندگی هم همینطور است. وقتی كه رفتار دیگران را مشاهده می‌كنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای كه از آن مشغول نگاه‌كردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه كنیم به اینكه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم كه به‌ جای قضاوت كردن فردی كه می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:20  توسط نیما  | 

رتبه سنج گوگل